المسعودي ( مترجم : ابوالقاسم پاينده )

540

مروج الذهب ( فارسى )

محل خود ميان در باغ بنشينى و بگويى تا شيشه‌اى پيش تو نهند كه از خاك و ريك دره پر خواهد شد در صورتى كه باغها سايه‌دار است و آفتاب و باد در آن نفوذ ندارد . » عمرو بگفت تا شيشه‌اى بياوردند و جلو او نهادند و طولى نكشيد كه از خاك دره پر شد عمرو پيش طريفه رفت و قضيه را با او بگفت و پرسيد « سد چه وقت ويران خواهد شد ؟ » گفت « از حالا تا هفت سال ؟ » گفت « در چه سال خواهد بود ؟ » گفت « اين را جز خداى تعالى كس نداند و اگر بنا بود كس بداند من مىدانستم از حالا تا هفت سال هر شب گمان ميبرم كه همان شب يا فرداى آن سد ويران مىشود . » و عمرو سيل عرم را در خواب ديد به دو گفتند نشان آن اينست كه بر برگ خرما ريگ نمودار شود وى نزديك شاخ و برگ خرما رفت و بديد كه ريگ در آن نمودار شده است و بدانست كه حادثه واقع شد نيست و ديارشان ويران خواهد شد و اين قضيه را مكتوم داشت و مصمم شد هر چه در سرزمين سبا دارد بفروشد و با فرزندان خويش از آنجا برون شود و چون بيم داشت كه مردم اين كار را خلاف عادت تلقى كنند مهمانىاى ترتيب داد و بگفت تا شترى بكشتند و گوسفندان ذبح كردند و غذاى بسيار آماده كرد آنگاه بمردم مارب خبر داد كه عمرو روز شرف و يادگارى به پا كرده است بغذاى وى حاضر شويد آنگاه يكى از پسران خود را كه مالك نام داشت بخواند و بقولى يتيمى بود كه در خانه وى بود و گفت « وقتى نشستم كه مردم را غذا دهم نزد من بنشين و با من محاجه كن و جواب تند به من بده و هر چه با تو كردم با من همانطور رفتار كن » پس مردم مارب بيامدند و چون بنشستند مردم را غذا داد و آن كس كه گفته بود پهلويش نشسته بود و با او محاجه ميكرد و جواب ميداد عمرو سيلى به او زد و ناسزا گفت آن جوانك نيز با عمرو همان كرد كه با وى كرده بود عمرو برخاست و فرياد زد « اى واى از اين زبونى ! روز افتخار و شرف عمرو جوانكى به او ناسزا گويد و سيلى زند » و قسم خورد كه او را خواهد